روزامون نزدیک عید بود . بهار داشت میومد . ولی من خیلی زمستونو دوست داشتم . زمستونو به
خاطر رنگ خاکستری اش دوست داشتم . به خاطر ابرایی که حرفایی داشتن واسه گفتن . حس میکردم
فقط زمستونه که میتونه منو درک کنه . فقط زمستونه که بین این همه فصل ها عاشقه ....
من سعی میکردم هر روز هر چی واسم گذشته رو تو یه دفتری بنویسم . این تنها کاری بود که تو عمرم
باعث شد از خودم خوشم بیاد . ولی بعضی روزا یادم میرفت و جا مینداختم . دوست دارم از نگین بگم .
بگم که چه جور آدمی بود . شاید هم مهم نیست که بگم ولی نگین یه دختری بود با موهای کمی
گندمی . ابرو های مشکی مایل به گندمی . چشمای خاکستری . خاکستری کامل نبود ولی وقتی نزدیک
تر میومدی ومیدیدیش میفهمیدی که خاکستریه . قد کوتاه . چاق نبود و لاغر هم نبود. .پوست سفید .
موهاش صاف بود ولی به خاطر اینکه خشگل تر بشه موهای جلوییش رو فر میکرد . دستای سردی
داشت ... لباس پوشیدنش رو خیلی دوست داشتم . عاشق موسیقی بود . یعنی تقریبا همیشه گوش
میداد . یه ذره حسود بود . یه خورده زرنگ بود . خیلی بیخیال . بعضی موقع ها جوگیر بود .خیلی
احساسی . یه خورده پر توقع . عاشق بحث کردن بود . ولی تا اونجایی که فهمیدم دلش میخواست
حرفاشو تو یه جمله کوتاه بگه . میگفت که تقریبا خیلی با آبجی بزرگش دعواش میشد . آبجی بزرگش
هم یک سال بود که ازدواج کرده بود .
آه ... چه روزایی که گذشت ...
تولدش نزدیک بود . اونم زمستونی بود . ولی متاسفانه روزای تولد من جایی افتاده بود که هنوز با نگین
زیاد دوست نبودم . باید یه چبزی واسش میخریدم و سنگ تموم میزاشتم . دیگه به هم وابسته شده
بودیم . یعنی تقریبا هر شب اس ام اس بود . ولی بعضی روزا من اس ام اس نمیدادم و بعضی روزا اون .
این کارا باعث میشد که خیلی زود زود دلتنگ بشیم .
یه روز قبل از تولد نگین با مرتضی رفتیم بازار نمیدونستم چی بخرم . رفتیم بازار و همینجوری داشتیم
میگشتیم . نگین هم نمیدونست که قراره من واسش چیزی بخرم . یعنی اون روز یه جایی افتاده بود که
باید بعد خرید میرفتم مدرسه . و با عجله هم نمیشد چیز خوبی خرید . خلاصه با کلی گشت و گذار من
یه گردنبند سنگی با زنجیر طلا خریدم . یعنی این گردنبند ها تازه تازه داشت مد میشد . سعی کردم
حروف انگلیسی اول حرف نگین رو بخرم . پیدا نکردم ولی R بود . اونو گرفتم گفتم شاید اینو بگیرم
همیشه به یادم باشه . خیلی گردنبند خوبی بود . کادو پیچ کردیم و اومدیم مدرسه . دیگه تو راه مدرسه
همدیگه رو نمیدیدم من وقتی میرسیدم نزدیکی مدرسه اونا دیگه وای نمیستادم و زودی میرفتم مدرسه
خودمون .
اون روز کارنامه ها رو دادن . خدا رو شکر خوب بود . ولی بازم راضی نبودم . کلاس هامون تموم شدن
بازم مثل همیشه روزا گرم ولی شب های اینجا سرد میشه . نمیشه گفت شاید بهار باشه ولی برف
بیاد ...
اصلا از هوای اینجا خوشم نمیاد . اون شب با علی برگشتم خونه . مرتضی رفت کافی نت . خیلی وقت
بود که با علی حرف نمیزدم . کرایه تاکسی رو علی حساب کرد . نمیدونم یه دفعه پسرخاله شده بود
باهام . زیاد باهم صحبت نکردیم .
من تقریبا یکی دوهفته بود که از مینا خبر نداشتم . و فقط یه بار تو این مدت همدیگه رو از دور دیدیم ولی
حتی سلام هم نکردیم . به نظرم میرسید با علی دوست شده بود . نمیدونستم ولی احتمال میدادم .
چون علی درمورد اون با من حرف نزد . قرار شد که از علی بپرسم . فردا قرار بود هدیه تولد نگین رو بدم
بهش . شب بهش اس دادم گفتم میشه فردا همدیگه رو ببینیم . جواب نداد . حتما کار داشت . این
مدرسه هم نمیزاشت که من بتونم راحت باهاش قرار بزارم و تولدش رو بهش تبریک بگم . فردای اون
شب دو دل بودم . دلم نمیخواست برم مدرسه و نرفتم . بدون اینکه مامانم متوجه بشه . کیفم رو
برداشتم و درست تو وقت مدرسه از خونه رفتم بیرون . رفتم پارک . ولی نگین که هنوز نرسیده بود
خونه . باید میرسید و چند ساعت بعد باهاش قرار میزاشتم نمیدونستم شاید هم نمیخواست بیاد . چند
ساعتی تو پارک بودم . به نگین اس دادم . گفتم : رسیدی خونه . اینبار جواب داد . رسیده بود خونه . گفتم
میشه بیای پارک کار مهمی دارم باهات . گفت : نمیشه هم بابام و هم مامانم خونه هستن شک
میکنن . منم تو پارک کلافه شده بودم . جوابشو ندادم . خدایا چیکار کنم . گشنه ام بود . گفتم حالا برم
یه چیزی بخورم ببینم چی میشه . رفتم و ..
خدایا چیکار کنم هنوز تا ساعت 6 خیلی مونده من تو این پارک چیکار کنم بیخودی . فکر کنم نگین
سرش به جشن تولدش گرم شده بود . خونه شون رو تزیین میکردن . یه فکر خیلی خیلی جالبی به
ذهنم افتاد . یعنی آفرین به خودم .
به نگین زنگ زدم . اول برنداشت . اس دادم بردار کار مهمی دارم باهات . برداشت . گفتم سلام نگین
تولدت مبارک ...
گفت : ممنون که به یادمی . فکر نمیکردم یادت باشه . – ما اینیم دیگه
-گفتم نگین من یه کادوی کوچولویی واست خریدم میخواستم بهت بدم . میشه بیای پارک ؟
- گفت : گفتم که دست خودم نیست . نمیشه . همه خونه هستن شک میکنن .
- گفتم : باشه کیک تولد خریدی ؟ - گفت نه ولی بابام چند ساعت بعد میخواد بره بگیره .
- گفتم میتونی راضیش کنی که نخره ؟ - گفت : چی میگی تو ؟ مگه تولد بدون کیک میشه ؟
- گفتم : منظورم این نیست . به بابات بگو که میخوای تلفنی سفارش بدی بیارن دم منزلتون . میتونی
اینو به بابات بگی ؟
- گفت : خب بعدش ؟ چه سودی به تو داره .
- گفتم : بابا من کیک رو میگیرم میارم دم منزلتون هم کادو رو میدم هم کیک رو .
- گفت : نههههههههههه . یعنی میخوای پول کیک رو تو بدی ؟
-گفتم : خب چی میشه ؟
-گفت : آخه .... گفتم : آخه نداره تو این کار رو بکن ضرر نمیکنی . یه بارم به من اعتماد کن .
-گفت : باشه ولی پول کیک رو پس میگیری هاااااا ؟ گفتم : باشه بابا حالا تو بابات رو راضی کن . بهم
خبر بده
تو پارک منتظر زنگ نگین موندم . چند دقیقه بعد زنگ زد . گفتم : بگو چی شد ؟
نگین گفت : ببخشید شیرینی سرای رضا ؟ خندیدم گفتم : بله بفرمایید ؟؟؟
گفت : خواهشا یه کیک تولد توت فرنگی به شکل قلب . گفتم : چند طبقه شو میخوایین ؟ گفت : یک
خندیدم گفتم : روش شمع هم باشه ؟ گفت اگه باشه بهتره عددش رو هم گفت . چند تا هم کلاه تولد و
فشفشه و ...
نگین خندید گفت : رضا خودتو لوس نکن زود باش . دلم میخواد ببینمت . گفتم یه ساعت دیگه پیشتم .
من که تو کارتم پول زیاد داشتم رفتم خریدم . کلا آدم ول خرجی هستم .... فقط باید کیفم رو یه جایی
میزاشتم که وقتی بابای نگین منو دید شک نکنه . آخه شاگرد شیرینی پزی که کیف کولش نیست ... من
که در خونشونو بلد نبودم . وقتی رسیدم محله شون . زنگ زدم . بالاخره با کلی زحمت تونستم در
خونشونو پیدا کنم . درشون باز بود . چندتا ماشین جلوی در خونشون بود . مهمون داشتن . ولی جشن
تولد شب بود . زنگ زدم به نگین گفتم : بیا بیرون کیک رو آوردم . ولی خدایا چه جور کادو رو بهش بدم ...
میترسیدم کسی ببینه . کیفم رو گذاشته بودم زمین و یه جایی که کسی نمیدید . ولی کادو رو برداشته
بودم . تقریبا دستم پر بود . نگین اومد بیرون .
-سلام رضا . – گفتم : سلام . نگین منو با اسمم صدا نکن ...
- خدید گفت : باشه . – کیک رو دادم بهش با خرت و پرت هاش . –گفت : عجب بازیگری هستی تو ...
سرم رو انداختم پایین . بعد پول رو در آورد و بهم داد گفت بگیرش . تو چشماش نگاه کردم گفتم : نمیخواد
بزار بمونه . گفت : نگیری بد میشه واست ... دلم نمیخواست بگیرم ولی گرفتم . بقیه شو پس دادم .
بعد گفتم : وایستا هنوز یه چیزی مونده . کادو رو در آوردم و بهش دادم گفتم : تولدت مبارک عزیزم . نگام
کرد . فکر کنم بغض کرده بود . گرفت و گفت : رضا دستت درد نکنه ...
همچنان نگاش میکردم . آبجیش رو ff گفت نگین کجایی ؟ بیا بالا دیگه ؟
یه لحظه ترسیدم . چند لحظه بعد نگین گفت : رضا دستت درد نکنه خدا کنه بتونم جبران کنم . گفتم :
خوش بگذره ... خداحافظ ...
در رو بست و رفت ...منم اومدم کیف رو برداشتم و برگشتم خونه. بازم زود بود . ولی نگین اونقدر سرش
شلوغ بود که نپرسید چرا امروز نرفتی مدرسه ؟ واسه خاطر کی داری این کارا رو میکنی . ولی
میدونستم که میدونه این همه کار به خاطر اونه ...
|
امتیاز مطلب : 191
|
تعداد امتیازدهندگان : 40
|
مجموع امتیاز : 40